تبليغاتX
آدم فروش
360 متعلق به کاسیب ها نیست! جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 17:15

همیشه تعجب می کردم که چرا بر عکس همه ی آدمای با کلاس دور و اطرافم اصلا با ۳۶۰ حال نمی کنم! اصلا هیچ وقت یاد نگرفتم که از ۳۶۰ چه جوری میشه استفاده کرد. مثلا می دیدم که بچه ها توی ۳۶۰ می گردن و هر چی دختر خوشگل دیدن Add می کنن و اصلا هم براشون مهم نیست که طرف رو تا حالا دیدن یا نه.

منم خیلی سعی کردم که مثل اونا عمل کنم. ولی نه تونستم اونایی رو که آشنا بودن Add کنم، و نه اونایی رو که نمی شناختم. تازه اصلا حس و حوصله ی قالب عوض کردن و عکس جا به جا کردن رو هم نداشتم.

تا اینکه با بحث کاسیبیت در وبلاگ پدر بزرگ ( کاسیب نامه ) آشنا شدم. کاسیب ها نهایت استفاده ای که از اینترنت می کنن، چت، وبلاگ و خبرگزاریه! خصوصا خبرگزاری. جدیدا هم که وبلاگ همه گیر شده. و خلاصه اصلا کاسیب رو چه به ۳۶۰!!!

ولی وقتی می بینم که این دولتدی های عزیز توی ۳۶۰ چه دلی به هم دیگه میدن و خصوصا چه قلوه ای می گیرن، خیلی حسودیم میشه. ( جهت آشنایی با مفهوم کاسیب و دولتدی، به وبلاگ کاسیب نامه مراجعه کنید )

دانلود بیانیه ها و نشریه:

بماند! قرار بود لینک بیانیه ها رو براتون بذارم. تازه توی یه شماره نشریه همه ی اون بیانیه ها رو جمع آوری کردیم که لینک اون رو هم میذارم. برای دانلود روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حاجی  | لينک ثابت |

23 اردیبهشت یوم الله است! دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 17:28

امروز واقعا روز خدا بود. دو تا بیانیه دیروز، دو تا هم امروز. تازه حاجی هم اومد دانشگاه! طفلی حراستیه یه لحظه حواسش رفت به برنج کیلویی ۵۰۰۰ تومن، نفهمید چه بلایی سرش اومد!!!

رفتم خونه متن بیانیه ها رو هم واسه دانلود میذارم. شرح ماجرا هم بمونه واسه ی بعد.

اما برگردیم به ماجرای حاجی! الان توی دفتر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری نشسته و داره حالشو می بره. بعدش هم قراره بیاد یه ریزه اخلال کنیم! قراره مجسمه ی داریوش رو بدیم به این بی شرف ها تا بتونن رجمش کنن!  آخه انگار دوباره قراره باب فعالیت قومیتی رو تو دانشگاهها باز کنن. پس کانون ایرانشناسی و گردشگری که بر اساس هویت واحد ملی تشکیل شده باید حذف بشه. خوب دیگه، اینم آخر و عاقبت حاجی بازی.

نوشته شده توسط حاجی  | لينک ثابت |

تقدیم به پدربزرگ اسکو!!! دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 0:17

در راستای برآورده کردن آخرین آروزی این پیر طریقت، عکسمون رو گذاشتیم تا با مشاهده ی چهره ی این فرزند برومند اسلام روحش شاد گردد، ان شاء الله !!!

متین افکار، دبیر دوره نهم شورای صنفی دانشکده مهندسی راه آهن

این همون عکسیه که توی مصاحبه ای که مثلا حجت با من ترتیب داده بود انداختم. داستان این بود که اکیپ اراذل توی پارک مخ زنی کرده بودن، ما هم باهاشون قهر کرده بودیم. این عکس هم حسابی حالت دپسردگی داره خلاصه! اما تو مصاحبه انگار کلی حس اعتماد به نفس و بی خیالی رو می رسوند! قابل توجه اینکه این عکس مال سال اولمه.

عکاس: سید سجاد حسینی

دوربین: دوربین مرحوم موبایل اینجانب!

لینک جهت دانلود صفحه ی اول مصاحبه:

Faryad2-p4
Faryad2-p4.pdf
Hosted by eSnips
Size: 565.1kb
نوشته شده توسط حاجی  | لينک ثابت |

نرگس جدا، دفتر فرهنگی جدا، شورای صنفی جدا!!! شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 19:53

امروز به دلایلی دانشگاه نرفتم. سیم کارتم هم سوخت. ( به به! ) رفتم مخابرات و خلاصه درستش کردم. گوشیم که روشن شد یه اس ام اس اومد:

Omid Khodashenas:

18:11 2008-May-10

Ya zudi shora ro khalvat kon ya khodet miduni.

آقام که شما باشی، ما هم خیلی اعصابمون خورد شد! آخه یعنی چی؟ به من چه؟ تازه اصلا یه عضو دفتر فرهنگی سابق اصلا چیکار به این کارا داره؟

Matin Afkar:

19:02 2008-May-10

Man shora nistam, yeki az a'zaye shora hastam, ba 1 haghe ra'y. Shora mote'alegh be hame-ye bache-ha ast.

 چقدر دردناکه دیدن حماقت این جماعت کوته فکر! خداییش دلم براشون می سوزه. آخه همه شون یه وقتی دوستام بودن!

بگذریم. آقای ح.ع. رها یه شعر گفته در باب انتخابات شورای صنفی دانشکده:

<بیا تو شورا> آقا جون حال کنیم / <کاری نداری، بیا اخلال کنیم>

احسان و الهام و پری هم میان / چه اینوری چه اونوری هم میان

متین افکار داره پاش می لرزه / صندلی شورا چقدر می ارزه

بهره ای های خوشگل و مامانی / خطی های عقده ای و روانی

ماشینی های اسکل بی سواد / الهه و مریم و آقا جواد

همه میان متین رو بیرون کنن / عرفان دیوونه رو داغون کنن

 ایول! شعر ردیفی بود! خوشمان آمد. میگن یه شعر هم در مورد دفتر فرهنگی سروده که هنوز به دستمون نرسیده!!!

نوشته شده توسط حاجی  | لينک ثابت |

شهر ری ورودی جهانی دیگر شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 13:22

آشنایی من با حاجی ( محمد مهدی کریمی ) پیامدهای جالبی داشت. اولیش این بود که منم حاجی شدم! به سومی و چهارمی و ایناش فعلا کاری ندارم. الان میخوام راجع به دومیش حرف بزنم.

اولین باری که حاجی رو دیدم توی کانون ایرانشناسی و گردشگری دانشگاه علم و صنعت ایران بود.

حاج مهدی کریمی در کانون ایرانشناسی و گردشگری

خیلی ازش ترسیدم! شکل این خفن بسیجی ها بود. ولی کم کم ازش خوشم اومد. با هم خیلی رفیق شدیم. و اولین بار حاجی بود که منو به شهر ری برد. شهر ری منو وارد یه دنیای دیگه کرد ...

آتشکده ی تپه میل یا آتشکده ی بزرگ ری

آتشکده ی تپه میل یا آتشکده ی بزرگ ری

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حاجی  | لينک ثابت |

اینقدر اتفاقای عجیب و غریب توی این مدت افتاده که نگو! ما همینجوری الکی تصمیم گرفتیم انتخابات (بخوانید انتصابات) دفتر فرهنگی دانشکده رو هوا کنیم و یه عالمه اراذل و اوباش رو فرستادیم اون تو. اونا هم همینجوری الکی اراذل و اوباش رو ترسوندن که انصراف بدن، آدم حسابی ها رو هم رد صلاحیت کردن!

شاید بپرسی دفتر فرهنگی دیگه چه جور جونوریه؟! می دونم. آخه این تخم حروم فقط توی این نکبت کده ی علم و صنعت پیدا میشه. اساسنامه، آیین نامه اینا هم تعطیل! خلاصه یه جایگاهیه واسه خراب کردن فعالیت دانشجویی و البته خیلی چیزای دیگه ...

از این که بگذریم، می رسیم به انتخابات شورا! فعلا که یه مشت بچه های کوچولو موچولو شاخ شدن، میخوان بیان شورا رو بگیرن. ما هم مجبور شدیم دوباره شرکت کنیم که دست اونا نیفته!!!

ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه تو است

عرض خود می بری و زحمت ما می داری!!!!!!

خلاصه اعصاب و اینا فعلا تعطیله! کی بشه این دو هفته تموم بشه، راحت بشیم.

راستی جاتون خالی امروز با سه نفر از رفقا رفتیم دربند. ولی راستیتش جاتون زیاد هم خالی نبود، چون خیلی خوش گذشت و کلی انرژی گرفتم واسه ی فعالیت. و اصولا آدم باید با تعداد کم این ور و اون ور بره تا بهش بچسبه!

پیش به سوی آزادی!

نوشته شده توسط حاجی  | لينک ثابت |

آغاز به کار جمعه بیستم اردیبهشت 1387 1:17

من دبیر دوره ی نهم شورای صنفی دانشکده ی مهندسی راه آهن دانشگاه علم و صنعت هستم. تقریبا یک هفته تا زمان انتخابات دوره ی دهم مونده و من دارم خودم رو برای شکست در انتخابات یا انصراف یا هر چیز دیگه ای آماده می کنم.

و تصمیم گرفتم یه وبلاگ جدید درست کنم، تا اگه دیگه نتونستم حرف بزنم، دردهام رو فریاد بزنم، دیگه نذاشتن تو هیچ نشریه ای بنویسم، اینجا رو داشته باشم واسه زدن حرفام.

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد ...

نوشته شده توسط حاجی  | لينک ثابت |

ورود به كنترل پنل وبلاگ