خوب عنوان این دفعه کاملا گول زننده است. بنده این جمله رو خطاب به هیچ خانومی نگفتم و اصلا هم مسئله مربوط به روح و اینا نیست. سوال اصلی اینه که ببخشید دوست عزیز، شما به معجزه اعتقاد دارین؟
من توی این ۳ روز اخیر، ۳ تا معجزه دیدم. و این باعث میشه توی روزای بعدی هم انتظار معجزه رو بکشم. من از بزرگترین دردی که توی سینه ام مونده بود و داشت روحم رو داغون می کرد، خلاص شدم. اتفاقاتی افتاد که باعث شد دوباره احساس کنم وجودم با ارزشه. یه دوستی که واسه من سرتاسر هزینه و نکبت بود واسه همیشه تموم شد. یه احساس احمقانه رو که عذابم می داد به کلی فراموش کردم. و یه سری کارهایی که فکر می کردم دیگه هرگز نمی تونم انجام بدم، انجام دادم.
من بعد از مدت ها با خلوص نیت، وضو گرفتم، و نماز خوندم. توی مجلس عزاداری بعد از سال ها سینه زدم، واسه مردونگی اباالفضل و نامردی خودم گریه کردم، واسه اولین بار توی سقاخونه شمع روشن کردم، ...
و نذر کردم اگه آرزوم برآورده بشه، دیگه هیچ وقت با خدا لجبازی نکنم.
من به معجزه اعتقاد دارم. ببخشید خانوم شما به روح اعتقاد دارین؟!
=============================================================
پی نوشت: راستی داشت یادم می رفت! این هم از کتاب این دفعه: سگ ولگرد / صادق هدایت. فکر نکنم احتیاج به توضیح داشته باشه. اگه کتابی که از صادق چوبک گذاشتم رو خوندین، به شباهت هاشون توجه کنین.
لینک دانلود کتاب سگ ولگرد اثر صادق هدایت با فرمت PDF:
http://adam-forush.persiangig.com/PDF/Sage%20Velgard.pdf
لینک دانلود فایل صوتی کتاب سگ ولگرد اثر صادق هدایت با فرمت MP3:
http://adam-forush.persiangig.com/PDF/Sagevelgard(www.irtanin.com).mp3
یا علی
حدود ۶ هفته است که با یه برنامه منظم توی یه روز خاص و یه ساعت خاص، میرم امامزاده صالح. گاهی پای صحبت حاح آقا امجد هم میشینم. این برنامه ی شخصی منه. یه جورایی تنها حلقه ایه که هنوز من رو به اون هویت ایرانی - اسلامی پیوند میده.

از ۲ هفته ی پیش سعید هم همراهم میاد. و ظاهرا این هفته تعداد داره بیشتر هم میشه. دروغ نگم. اولش کمی ناراحت شدم. این همه آدم، خلوت من رو به هم میزنن و تازه اون حس رو که این برنامه ی شخصی منه، ازم می گیرن. ولی بعد احساس کردم که خوشحالم. بعد بیشتر خوشحال شدم.
« می دونی متین افکار! خیلی توفیق میخواد که با ۴ دفعه امامزاده رفتن، این دفعه چندین نفر آدم رو داری با خودت می بری اونجا. چون تو هر هفته رفتی، حالا اونا قراره یه دفعه بیان! » ![]()
و اینجا است که همه ی دلخوری ها و اختلاف ها رو کنار میذارم و تازه کمی ته دلم غصه می خورم که چرا تعداد کسایی که واسه زیارت آقا میان بیشتر نیست. اصلا خدایی کار فرهنگی به همین میگن، نه مثل این دفتری ها که پول بیت المال رو میگیرن و حیف و میل می کنن، تازه یه عده رو هم از همه چیز زده می کنن! ( شرمنده دیگه! یه مدت بود به این دفتری ها تیکه ننداخته بودم، عقده شده بود واسم! ![]()
=============================================================
پی نوشت ۱: اول از همه یه کتاب خوشگل دیگه معرفی می کنم. « انتری که لوطیش مرده بود » اثر صادق چوبک. داستان این بود که پسر دایی مون خواست این کتاب رو واسش پیدا کنم که منم قبول کردم. بعد خودم که خوندمش کلی حال کردم و اینا. فقط مشکلش اینه که غلط تایپی خیلی زیاده داره. ضمنا با عرض پوزش از ملیحه خانوم، چون فایل تکست کتاب رو نداشتم، نتونستم فرمت موبایلش رو تولید کنم. خلاصه شرمنده دیگه!
لینک دانلود کتاب « انتری که لوطیش مرده بود » اثر صادق چوبک به فرمت PDF:
این کتاب یه قسمتی داره که من خیلی ازش خوشم اومد. دوستان فکر کنم با روحیاتی که از من می شناسن همین الان هم حدس بزنن که قضیه چیه!
خلاصه اگه دانلود کردین مسئولیتش با خودتونه.
پی نوشت ۲: اون شب با بچه ها رفتیم تئاتر جن گیر توی تئاتر شهر. اتفاقی که افتاد این بود که همه مون شب خواب بد دیدیم!!!
بعدش با سجاد رفتیم نمایشگاه عکس هدیه تهرانی توی خانه ی هنرمندان. اینقدر عکساش مزخرف بود که من به خودم جرات دادم و توی دفتر نظرات نوشتم:
وقتی فاحشه ها عکاس می شوند ...
این که چرا جمله ی فوق با رنگ آبی نوشته شده، یه ارتباطی با اعضای دفتر داره! ![]()
پی نوشت ۳: بابا سعید بیا حرف منو گوش کن! آخه چرا اینقدر به پیام میرممد بی اعتنایی می کنی!!!
![]()
پی نوشت ۴: امروز با حمیدرضا رفته بودیم بازدید از کاخانجات بازسازی لکوموتیو کرج. اینقدر بهمون خوش گذشت و اینقدر کسب علم کردیم، قرار شده از این به بعد هر هفته بریم بازدید!!!
تازه مهمتر از اون حمیدرضا صبح زود از خواب بلند شد! و این خودش موفقیت بزرگیه، چون اصولا حمید کلاسای قبل از ساعت ۳ بعد از ظهر رو شرکت نمی کنه!
حالا فکر کنین ما رفته بودیم اونجا و راجع به موضوع هیچ چیزی نمی دونستیم. یعنی یول یول بودیم ها! همچین یارو رو پیچوندیم و به روش مجید شهروی خالی بندی کردیم و حرفای قلمبه سلمبه زدیم که یارو کم مونده بود استخداممون کنه!!!
خلاصه واقعا شدیم شاگردان خلف مجید شهروی!
تا بعد، یا علی
توی کافه که نشستم، یه بغضی توی گلومه که نمیذاره قهوه ام رو تموم کنم و بزنم بیرون. توی خیابون قلبم طوری تیر می کشه که نزدیکه برم زیر ماشین. توی صف نماز اینقدر آشفته ام که اعصاب همه رو به هم می ریزم و این باعث میشه توی نماز دوم باهاشون همراهی نکنم. توی صحن امامزاده وقتی چشمم به اون پرچم سبز می افته و اون چراغ همیشه سبز، اشکم ناخودآگاه جاری میشه. وقتی توی ماشین کنار سعید نشستم اینقدر داغونم که نمی تونم ازش پنهون کنم. موقع خوردن آش اینقدر حواسم پرته که لبم رو اینقدر فشار میدم که خون ازش جاری میشه. توی خونه موقع شام بطری نوشابه از دستم لیز میخوره و تیکه تیکه میشه.
انگار یه دست شیطانی چنگ زده و قلبم رو با تمام قدرت فشار میده، چنگ می زنه، می خراشه. با صدای شهریار قنبری دنیا دور سرم شروع به چرخیدن می کنه.
و اینا رو به هیچ کس نمیشه گفت. راستی به کی می تونم بگم؟ به عرفان؟ نه، حاصلش جز مشت و لگد و دری وری نیست. به سجاد؟ نه، فقط میشینه و نصیحتم می کنه. حالم از نصیحت هاش به هم میخوره. به حمیدرضا؟ نه، دیگه حاضر نیستم اون لبخند تحقیر آمیزش رو ببینم. به حجت؟ نه، مثل همیشه متهمم می کنه به فساد. به سینا؟ نه، یکی نیست به داد خودش برسه. به سعید؟ نه، تئوری هاش در مورد این چیزا به نظرم کاملا احمقانه است. به مرتضی؟ نه، با اون نگاه عمیقش بهم خیره میشه و حرفایی رو بهم می زنه که دلم میخواست بابام بهم میزد، ولی دردی رو دوا نمی کنه. به مهدی؟ نه، گوش می کنه، اما از دستم کلافه میشه و این باعث میشه دچار عذاب وجدان بشم. به احسان؟ نه، اینکه چرا، نمیدونم و فقط خیلی محکم میگم احسان نه.
از پسرا کس دیگه ای نموند که اینقدر بهش اعتماد داشته باشم که همچین چیزی رو بهشون بگم. شاید بهترین کار اینه که به یکی از دخترا بگم. اما گفتن به یه دختر احتمالا حاصلش اینه که همه از موضوع خبردار میشن. شاید هم نه. شاید این فقط یه تصور احمقانه است که پسرا در مورد دخترا دارن.
به هر حال، این بغض رو یا باید پیش اون کسی برد که چاره ی اون بغضه و یا توی چاه فریادش زد.
=============================================================
پی نوشت ۱: توی نمایشگاه تابلویی بود با عنوان فریاد علی در چاه. و تابلو طرح یک چاه بود با کلام یا زهرا.
پی نوشت ۲: کلا حال می کنم توی هر پست یه کتاب هم معرفی کنم. این دفعه یه داستان کوتاهه از آنتوان چخوف. همش ۲ صفحه است. و خیلی هم به شرایط امروز نزدیکه.
لینک دانلود کتاب « متشکرم » اثر آنتوان چخوف به فرمت PDF:
http://adam-forush.persiangig.com/PDF/Chekhov.pdf
لینک دانلود کتاب « متشکرم » اثر آنتوان چخوف به فرمت JAR ( مخصوص موبایل ):
http://adam-forush.persiangig.com/PDF/Chekhov.jar
یا علی
خیلی وقت بود که می خواستم چیزی بنویسم. تازه کلی هم ایده داشتم. کلی حرفای جالب، کلی حرفای زشت، کلی اراجیف و جفنگیات!
ولی نمی دونم چرا هر وقت این صفحه رو باز می کردم، نمی تونستم هیچی بنویسم. حتی یه جمله، حتی یه کلمه، حتی یه حرف. همین که فقط بگم هنوز هستم. هنوز زنده ام و نفس می کشم. بگذریم ...
میخوام امروز برنامه ی هر روزم رو براتون بنویسم. فقط چون یه نفر ازم پرسید اوقاتت رو چجوری می گذرونی و من همینا رو براش تعریف کردم و به نظرم جالب اومد.
صبح صدای زنگ موبایلم حدود ساعت ۶:۱۰ منو بیدار می کنه.
« سر اومد زمستون ... شکفته بهارون ... »
خوب من در این قسمت از خواب بیدار میشم، اما حال ندارم هنوز از جام بلند بشم!
حدود ساعت ۶:۳۰ مجبورم یه آهنگ قری بذارم و از اونجایی که « من قر تو کمرم فراوونه نمدونه کجا بریزه ... همینجا همینجا!!! » دیگه خلاصه مجبور میشم از جام بلند بشم! ![]()
بعد از اون هم گلاب به روتون دیگه! مشخصه!!!
از این مسئله هم که بگذریم، بنده یه روز در میون صبحانه نیمرو می خورم! تا بترکد هر آنکه نتواند دید! بعد هم لباس می پوشم و می زنم از خونه بیرون. از جلوی یه دبیرستان دخترونه رد میشم، ولی خوب هنوز درش بسته است و کسی هم دور و برش نیست!
بعد از حدود ۱۰ دقیقه پیاده روی میرسم به دکه ی روزنامه فروشی. قدیما که پول داشتم روزنامه می خریدم هر روز. ولی حالا دیگه فقط تیترها رو نگاه می کنم و لبخند می زنم. بعد از خیابون رد میشم و با تاکسی میام میدون الغدیر.
اونجا از جلوی دو تا جیگرکی رد میشم و هر بار هوس می کنم یه ۲ سیخ جیگر خودم رو مهمون کنم، ولی یادم میاد که پول ندارم!
بعد میرم جلوی بیمارستان و توی دکه ی روزنامه فروشی تیترهای کیهان رو نگاه می کنم و کلی می خندم!
بعد هم میام دانشگاه و دم در به مسئولین محترم حفاظت فیزیکی سلام میدم و وارد نحس ترین قسمت زندگیم میشم، یعنی کلاس و درس. معمولا ساعت ۷ از دانشگاه می زنم بیرون. اکثرا یا با بچه ها میریم زاپاتا یا اینکه هفت چنار. اینجا می ارزه آدم یه کمی از پول نداشته اش خرج کنه، چون با رفقا همیشه خوش می گذره.
بعدش هم پیاده تا رسالت و آخر سر هم اتوبوس و خونه و شام و کمی مطالعه و لالا!
البته اینا برنامه ی روزای کاریه. چهارشنبه ها رو اکثرا فول تایم می خوابم و فیلم نگاه می کنم. پنجشنبه ها بعد از ظهر میرم امامزاده صالح و پای منبر آیت الله امجد میشینم. و البته یه کمی هم توی تجریش شیطونی می کنم! ![]()
جمعه ها هم ۱۰ صبح میرم خونه ی دائیم و با پسر دائی ها بساط پینگ پنگ رو علم می کنیم. خیلی هم خوش می گذره! دلتون بسوزه!!! ![]()
و اینم زندگی ما! من ازش راضیم. شاید زیاد نه، ولی کلا خوبه. خصوصا اون وقتایی که وسط این همه شلوغی زمانی پیدا میشه تا با رفقا سینما یا تئاتر بریم.
شما وقتتون رو چه جوری می گذرونین؟ و آیا ازش راضی هستین؟
=============================================================
پی نوشت ۱: یکی از دخترای دانشکده روی تخته وایت برد انجمن علمی یه شعر نوشته بود:
واعظان کین جلوه بر محراب و منبر می کنند / چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
و بعد بالای واعظان فلش کشیده بود و نوشته بود « متین های افکار » !!! نظرتون چیه؟! ![]()
پی نوشت ۲: این کتاب رو که احسان توی کامنت های پست قبلی پیشنهاد داده بود، براتون میذارم. من که واقعا از خوندنش لذت برم. نقل است که رندی گفته این کتاب رو به تمام دوست دختراش هدیه کرده!!! ![]()
لینک دانلود کتاب « نامه به کودکی که هرگز زاده نشد » اثر اوریانا فالاچی و با ترجمه ی یغما گلروئی به فرمت PDF:
http://adam-forush.persiangig.com/PDF/Oriana%20Fallaci.pdf
لینک دانلود کتاب « نامه به کودکی که هرگز زاده نشد » اثر اوریانا فالاچی و با ترجمه ی یغما گلروئی به فرمت JAR ( مخصوص موبایل ):
http://adam-forush.persiangig.com/PDF/Oriana%20Fallaci.jar
لینک مطالعه ی کتاب روی وبسایت رسمی یغما گلرویی:
http://www.yaghma-golrouee.com/works.php?catId=48
پی نوشت ۳: اون روزی با سعید تجریش بودیم که گفت چند تا از دوستام توی فلان کافه هستن و بیا بریم ببینیمشون. خیلی سعی کردم که نرم، ولی آخر سر راضی شدم. یه مشت دود کش اون تو نشسته بودن و داشتن حرفای سیاسی صد من یه غاز می زدن و تحلیل های مزخرف از خودشون می پروندن. یکی به خودش می گفت نماینده ی اسلام ناب محمدی، یکی روشنفکر دینی، یکی سکولار بود، یکی چپ بود، یکی حاجی بود، ...
یه مشت موجود احمق که فقط سر جوگیری دوست دارن روی خودشون اسمای مسخره بذارن و حرفای گنده گنده بزنن. حالم از اون فضا به هم خورد. اصلا مگه کافی شاپ جای زدن حرفای سیاسیه؟ اصلا مگه کسی که توی کافی شاپ حرف سیاسی بزنه چیزی حالیشه؟
و اینجا بود که واسه من روشن شد که چه کار عاقلانه ای کردم که همیشه از این رفقای سیاسی سعید دوری کردم!
( البته زیاد ناراحت نشی ها سعید! من کلا با هیچ کس جز خودم حال نمی کنم! )
یا علی
۵ شنبه ی هفته ی گذشته تولد پسر دائیم بود. اون شب کنار آقا جون نشسته بودم. آقا جون هم حسابی روی فرم بود. کلی خاطره تعریف کرد. از آزادی گفت، از زندگی گفت، از سیاست گفت ... چند تا فحش آبدار هم نثار فریدون فرخزاد و این یارو شبخیز کرد. و در یکی حرکت انقلابی و انتحاری جلال آل احمد رو هم شست و گذاشت کنار! خدایی من جلال رو خیلی دوست دارم. نه اینکه زیاد از کتاباش خونده باشم ها! نه، دو سه تایی بیشتر نخوندم، ولی خوب خدایی دوستش دارم دیگه!
بگذریم. یاد کتاب « سنگی بر گوری » جلال افتادم که حاجی بهم معرفی کرده بود، که هر چند خیلی تلخ بود، اما بعضی جاهاش از خنده روده بر شده بودم. تصمیم گرفتم متنش رو اینجا بذارم تا دوستان هم استفاده کنن.
داستان کتاب از این قراره که جلال و حاج خانوم ( یعنی سیمین خانوم دانشور ) بچه دار نمیشن. همین! ضمنا خیلی هم کوتاهه. حدود ۳۰ صفحه. باور کنین ارزش خوندن رو داره. ( ببین واسه اعتلای فرهنگ و هنر این مرز و بوم چه تلاشی می کنم!!! )
هشدار: جلال هم حسابی لمپنه و با اینکه کتاباش مجوز داره، اما کلا یه ریزه بی ادبه دیگه! خلاصه اونایی که زیاده از حد اخلاقی هستن لطفا مطالعه نفرمایند تا بعد مجبور بشن به اینجانب و جناب جلال آل احمد لعنت بفرستند. و السلام ...
لینک دانلود کتاب سنگی بر گوری اثر جلال آل احمد با فرمت PDF :
http://adam-forush.persiangig.com/PDF/Sangi%20bar%20Goori.pdf
لینک دانلود کتاب سنگی بر گوری اثر جلال آل احمد با فرمت JAR (مخصوص موبایل) :
http://adam-forush.persiangig.com/PDF/Sangi%20bar%20Goori.jar
یا علی
=============================================================
پی نوشت: بالاخره بهزاد آزاد شد. چشم زن و بچه اش روشن.
...
این پست به درخواست حمیدرضا و بیشتر به خاطر کامنتی که حجت گذاشته بود حذف شد. متنش باز هم پیش من می مونه.
با این حال این اصلا مردونگی نیست که من مجبور باشم حرفای نامربوط بقیه رو تحمل کنم، اما نتونم یه کلمه به کسی حرفی بزنم.
اون وقت ها خیلی بچه بودم. شاید ۱۰ سالم بود. خیلی درست یادم نیست. ولی همه جا صحبت از یه فیلم بود. کلی معروف شده بود.
بله، « تایتانیک » !!!
![]()
یادمه که مدت زمان فیلم ۳ ساعت و ۱۵ دقیقه بود. واسه همین هر کس می خواست ضبط کنه، باید نوار VHS سه ساعت و نیمه تهیه می کرد. ما هم بلند شدیم رفتیم، هر چی گشتیم پیدا نکردیم. آخرش رفتیم بقالی سر خیابون ( که خدا رحمتش کنه! خیلی وقته که دیگه نیست!
) و گفتیم فیلم سه ساعت و نیمه میخوایم. آقای امینیان گفت: « چیه؟ میخوای تایتانیک ضبط کنی؟ »
خلاصه بعد از کلی سرخ و سفید شدن همراهان، نوار رو گرفتیم و اومدیم ضبط کردیم و ... آره و اینا و ... ![]()

( توضیح عکس: دنبال یه عکسی می گشتم که خیلی خوب تر باشه! آره، خوب دقیقا از همون لحاظ میگم!!!
ولی اولا اونی که می خواستم پیدا نکردم، ثانیا مشابهاش فیلتر بودن، ثالثا از فیلتر که رد شدیم خودم روم نشد اون عکس رو بذارم، رابعا عکس لازم نیست که! همین خود شما الان ماجرا رو تا آخر قضیه خوندین! )
یه موضوعی که من اون وموقع تو کفش بودم این بود که این دو نفر چرا اینقدر کارای ابلهانه می کردن! خودشون رو دستی دستی بدبخت کردن. پسره که خودش رو به کشتن داد، دختره هم که تنها و بی یاور و بی پول باقی موند. خوب همه ی اینا واسه چی؟ عشق؟ ها ها ها! خندیدیم! ![]()
هنوز هم نفهمیدم که چرا، ولی خوب درکشون می کنم. چون منم بارها به رابطه هایی دل بستم که ممکن نبودن، و به خاطرشون کلی هزینه دادم و درب و داغون شدم.
خدا همه تون رو عاقبت به خیر کنه! ![]()
=============================================================
پی نوشت ۱: دیشب از سر بیکاری و بی کسی، رفتم هفت حوض تا یه کلاه بخرم. توی چند تا مغازه که رفتم بدون هیچ دلیلی تحقیرم کردن! ( البته نظر دوستان اینه که احتمالا وارد مغازه های فروش لباس زیز زنونه شدم!!!
که در اینجا لازمه این مهم رو به شدت تکذیب کنم!!! )
اما امروز ظهر بلند شدم رفتم بازار تجریش و یه کلاه خوشگل واسه خودم خریدم. تنها دیالوگی که با فروشنده داشتم این بود: این کلاه قیمتش چنده؟ و اونم قیمت رو گفت. گفتم این رو می برم. گفت مبارکت باشه. منم پول کلاه رو بهش دادم و گفتم خدا بده برکت.
نتیجه این که زندگی سنتی آرامش خیلی بیشتری داره! ![]()
پی نوشت ۲: اس ام اس اومد که پویا آزاد شده. امیدوارم که حقیقت داشته باشه.
پی نوشت ۳: مجید شهروی عضو دوره ی اول شورای صنفی مکانیک بوده! هنوزم باورم نمیشه که راستش رو به من گفته بود!!! الهی قربونش برم، گوگولی بابا!!!!
![]()
پی نوشت ۴: از اون شب که برای اولین بار توی چشماش نگاه کردم، انگار هزار سال گذشته. و من هنوز در انتظار فرصتی هستم که می دونم هیچ وقت نمیاد. فرصتی برای اینکه بازم توی چشماش نگاه کنم، و این بار بهش بگم: « من که می دونم برات مهم نیست، می دونم که هیچ ارزشی برام قائل نیستی، اما دلم میخواد برای یه بار هم شده، توی زندگیم یه ریزه شجاعت داشته باشم. واسه همین میخوام بهت بگم که خیلی دوستت دارم!
)
یا علی

هیچ وقت زیاد از پویا خوشم نیومد. حتی اون چند روزی که محرم راز دل هم شده بودیم. پویا همیشه یه جور جاه طلبی عجیبی توی وجودش بود که منو اذیت می کرد. حاضر بود برای بالا رفتن از نردبان ترقی، خیلی کارا بکنه که من اونا رو اخلاقی نمی دونم.
ولی با این حال حقش نبود این بلاها سرش بیاد. هر جوری هم که حساب کنم، با تمام مخالفت ها و دعواهایی که با پویا داشتم، بازم دوستمه. به امید آزادیش.
قدیما وقتی دلم می گرفت، زود با هر کی که دم دستم بود گرم می گرفتم و سفره ی دلم رو پیشش باز می کردم. این باعث می شد که راحت تر زندگی کنم. ولی حالا دیگه اونجوری نیست. خیلی وقته که دیگه اونجوری نیست. حالا دیگه همه ی بغض هام توی گلوم می مونه و هیچ کسی رو پیدا نمی کنم که بتونم بهش بگم اون چیزی رو که توی دلم مونده.
خیلی شب ها گوشیم رو بر می دارم و به لیست contact هام نگاه می کنم. دونه دونه شون رو نگاه می کنم، به امید اینکه کسی رو پیدا کنم که بتونم دردم رو بهش بگم. و هیچ وقت هیچ کسی رو پیدا نمی کنم.
حتی یه جمله ی دیگه هم نمی تونم به این پست اضافه کنم، پس فعلا ...
امروز فیلمی دیدم که شرح مبارزات انتخاباتی پرزیدنت اوباما بود تا پیروزی. و وقتی اون لحظه ی پیروزی رسید، منم مثل اعضای ستاد انتخاباتی باراک حسین اوباما گریه کردم و از ته دل. نه به خاطر اینکه عاشق چشم و ابروی اوباما هستم ( که البته خیلی دوستش دارم!!!
) بلکه به این خاطر که ما فرصت این جشن گرفتن و این گریه های شوق رو نداشتیم.

و دلم سوخت که چرا هیچ وقت اونجوری که من دلم خواسته نشده. هر کسی که من بهش رای دادم ( یا حتی طرفدارش بودم ) هیچ وقت اسمش از توی صندوق بیرون نیومده. آره دلم واسه خودم سوخت. ای کاش می شد:

و این مسئله فقط به مسائل سیاسی بر نمی گرده. همه چیز دنیام همین طوره. درسم، زندگی خونوادگیم، جستجویی که به خیال خودم برای رسیدن به حقیقت شروع کرده بودم، ... و حتی عشق! توی زندگی من عشق همیشه ۳ تا دوره داشته:
-
دوره ای که توش هنوز نفهمیدم چه اتفاقی واسم افتاده!

-
دوره ای که توش پره از رویا و خیالات و آرزو، و کلی اعتماد به نفس و مثبت اندیشی
-
دوره ای که توش متوجه میشم به دلایل مختلف، این دفعه هم نمیشه.
و متاسفانه دوره ی سوم همیشه طولانی تره و طبیعتا عذاب آور تر! ![]()
خلاصه اینکه ظاهرا باید به شکست از هر نوعش ( درسی - عشقی - سیاسی - روابط خونوادگی و ... ) عادت کنم. بالاخره بعضی ها انگار ساخته شدن واسه شکست خوردن. منم همیشه دوست داشتم نقش یه آدم شکست خورده رو بازی کنم که همه دلشون براش بسوزه. ۵۰٪ قضیه حل شد، فقط مشکل اینه که هیچ وقت هیچ کس دلش واسه من نسوخت!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
