تبليغاتX
آدم فروش
LilySlim Weight charts
پینت بال! سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 11:14

به مناسبت جشنی که قرار بود توی شرکت بر پا کنیم به دلیل یک اتفاقی که افتاده بود (اسرار شرکت رو که نمیشه اینجا بازگو کنیم!) بنده پیشنهاد رفتن به پینت بال رو دادم. دوستان هم موافقت کردن و یه تجربه ی بسیار دوست داشتنی برای همه مون شد.

 پینت بال

پینت بال

جالب اینه که دیشب مازیار خواب دیده بود که جنگ شده! منم خواب دیده بودم که ازدواج کردم!!!  ( که البته این از جنگ هم بدتره! ) همه اش هم ناراضی بودم. نمی خواستم باهاش ازدواج کنم. ولی رفتیم خواستگاری، اونا هم اوکی دادن و ازدواج کردیم و ... بدبخت شدیم!!!

پینت بال

=============================================================

پی نوشت ۱: خیلی عجیبه این زندگی. یه موقعی تنها آرزوت اینه که با یه نفر ازدواج کنی، یه موقعی وقتی توی خواب می بینی باهاش ازدواج کردی، عرق می ریزی از ترس بلایی که سر خودت آوردی!

پی نوشت ۲: این رو وظیفه ی خودم می دونم که این حدیث رو برای دوستان بنویسم، هر چند در دل سنگشون اثر نکنه و گوش های ناشنواشون از شنیدنش عاجز باشه و چشمان کورشون از دیدن نور اون ...

قال رسول الله صلی الله علیه و آله:

قلب لیس فیه شیء من الحکمه کبیت خرب فتعلموا و علموا و تفقهوا و لا تموتوا جهالا فان الله لا یعذر علی الجهل

دلی که در آن حکمتی نیست، مانند خانه ویران است، پس بیاموزی و آموزش دهید، بفهمید و نادان نمیرید. براستی که خداوند، بهانه ای را برای نادانی نمی پذیرد.

بحار الانوار، ج ۷۸، ص ۱۷۳، ح ۱۲

پی نوشت ۳: خیلی احساس غربت می کنم.

پی نوشت ۴: ممنونم عاطفه به خاطر پیشنهاد جالبت

نوشته شده توسط حاجی  | لینک ثابت |

دست نوشته / تایپ نوشته! شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 8:59

پیش نوشت: لپ تاپ ما در منزل به دلیل خرابی روی سیف مد فقط بالا میاد. سیف مد هم که فارسی نمیشه. لذا وقتی خونه باشم و حس نوشتن بیاد، مطلبی در وبلاگ نوشته نمیشه. اما دیشب دست به قلم رفت و نوشتیم از برای درج در وبلاگ.

=============================================================

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین

اگر کمتر می نویسم این روزها، به دلیل غربتی است که اسیرم کرده و آنچنان بند بر وجودم نهاده که هر شوری که برای نوشتن به وجود می آید، به یکباره نابود می شود. امروز بعد از ظهر را میهمان کتاب هنر مقدس تیتوس بورکهارت بودم. مدتی است که می خواندم و نمی فهمیدم. چیزی نیست که در هیاهوی این زندگی بی روح مدرن فهم شود. آرامشی نیست. در را هم که ببندی، باز صدای سریال های مزخرف فارسی وان و توهمات بی پایه ی سیاستمداران الکی خوش خارج نشین بلندتر است از نغمه ی عاشقانه ی جمال الهی. و به راستی تنها کسی که چیزی برای عرضه ندارد فریاد می زند و با بازار گرمی مشتریان را به خود می خواند؛ این غافلان را که دل هاشان به متاع دنیا راضی شده. الهی، لحظه ای به خود مرا وانگذار که استعدادم در غفلت و جهالت و غرق در شهوات شدن بیش از آنان است. خدایا، تو خود این در رحمت را به رویم گشودی و از نعمت بی کران خود سیراب نمودی. و من هر چند جاهل و غافل، اما عهد با تو نشکستم و هر لحظه به صدای بلند بر سر این خفتگان فریاد زدم نعمت های تو را. گفتم که چه دیدم و گفتم که چه بودم و دست رحمت تو مرا تا به کجا آورد. ولی افسوس ... بیداری نیست. گاهی دلم به در خواب راه رفتن یکی دو تاشان خوش می شود. سراب است اما. من اینجا غریب مانده ام. عذاب الیم هر لحظه بر سرم فرو می بارد، و آنان که فکر می کنند می فهمند حالی که بر من می رود را ... بیش از دیگران نمی فهمند.

فردا روز ولادت دخت رسول الله است. در تقویم هایتان نوشته شده روز زن. مبادا دچار این خیال باطل شوید که هر موجود سخنگوی دو پای مونث را می توان زن خواند. اگر فاطمه زن است، من تا به امروز به چشم خود زن ندیده ام. چه می کنید ایها الناس؟ روز بزرگداشت زن است، یعنی فاطمه. به چه کسی تبریک می گویید؟ از چه هدیه و گل می خرید؟ این زنانی که تکریم می کنید چقدر به فاطمه شبیه هستند؟ شبیه؟ نه. خاک پای کنیز زهرا هم نمی شوند. شبیه؟ این موجودات مونث را هیچ شباهتی به زهرا نیست. ... اما هستند زنانی که الگوی خود را دخت رسول الله قرار داده اند و آرزوی کنیزی زهرا دارند. زنانی که دلبسته  ی دنیا نیستند. اگر یافتید ایشان را ... تکریمشان کنید. نه به هدیه های پر زرق و برق دنیوی و نه به طبقی از گل که همین ۵ روز و ۶ باشد. دلبسته ی دنیا نیستند. کافی است بگویید یا زهرا.

دست نوشته

 دیدن تصویر بزرگتر:

http://adam-forush.persiangig.com/PIC/Dast%20Neveshte.jpg

 

=============================================================

پی نوشت ۱: روز ۵ شنبه بعد از ظهر رفتم نمایشگاه کتاب. کتاب مفاتیح الحیات آیت الله جوادی آملی که تمام شده بود. جونم بالا اومد تا رسیدم به غرفه موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران. دلم گرفت. غرفه ای که کتاب په نه په چاپ کرده بود از سر و کولش آدم بالا می رفت. اما غرفه ی موسسه ته راهرو بود و هیچ کس اونجا نبود. کتاب اسلام در سرزمین ایران استاد کربن رو که دکتر کوهکن ترجمه کرده رو خریداری کردم و اومدم بیرون و رفتم خونه.

پی نوشت ۲: ۵٪ کسایی که اومده بودن نمایشگاه از فرهیختگان بودن که اومده بودن کتاب بخرن. ۵۰٪ دخترهایی بودن که با دوست پسراشون اومده بودن کتاب کنکور بخرن ( اعم از کارشناسی و کارشناسی ارشد ) و باقی هم خانواده هایی که چون بلد نبودن جای دیگه ای برن برای تفریح، اومده بودن از ساندویچ و نوشابه ی نمایشگاه استفاده کنن و دیگه نهایتش کتاب په نه په بخرن.

پی نوشت ۳:  گاهی فکر می کنم ای کاش هیچ وقت اون اتفاق نمی افتاد. منم اونجوری راحت تر بودم. ولی سریع نظرم بر می گرده. دوست ندارم دیگه جزء اونایی باشم که نمی فهمن. هیچ لذتی بالاتر از فهمیدن نیست. هر چند باعث تنهایی بیشتر میشه.

نوشته شده توسط حاجی  | لینک ثابت |

فتوا چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 14:51
اون شاهین نجفی مادر به خطا از نظر ما خونش حلاله.
نوشته شده توسط حاجی  | لینک ثابت |

عجب حالی گذشت ... سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 15:3

خدا قسمت ما کرد و امام رضا علیه السلام ما طلبید و ...

این ۲-۳ روز حالت عجیبی داشتم. می گذرم از تمام اتفاقات. از درد دل هام با آقا، از گریه هام، از کرامات و برکاتی که دیدم ...

فقط همین که توفیق حاصل شد بعد از یک سال کتاب شریف شیخ الهی و عالم ربانی جناب عین القضات همدانی، موسوم به زبده الحقایق رو به آخر برسونم، ... نمیدونم چجوری خدا رو شکر کنم. همه ی معارفی که توی این سفر به من عرضه شد رو از آقا امام رضا علیه السلام می دونم.

می دونین ... این چیزا در زندان کلمات اسیر نمیشن. خدا توفیق درک حضوریش رو بهتون بده ان شاء الله

نوشته شده توسط حاجی  | لینک ثابت |

دیشب یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 10:13

دیشب که با خیال راحت مشغول نوشیدن شکلات داغ بودم و از عقب بودن ۳-۰ پرسپولیس دلم داشت غنج می رفت و یک بند دخترها و پسرهای دور و برم رو مسخره می کردم، یک عبارتی به گوشم خورد که باعث شد خشکم بزنه. معناش رو پرسیدم و کلا رفتم توی فکر. پرهام گفت چی شده؟ گفتم خیلی خری! سعید گفت چی شده؟ گفتم خیلی خری! توی ماشین کلی این دو تا بچه رو موعظه کردم که این کارا چیه می کنین؟ البته بعدش هم خودم بهشون گفتم که من احتمالا دلم از جای دیگه پره که دارم سر شما خالی می کنم.

وقتی رفتم خونه، طی جلسه ای که با خداوند تعالی داشتیم، ضمن خوندن دعای مجیر، یک دنیا اشک ریختم. به حال خودم، به حال بقیه گریه کردم. از خدا خواستم که من و اون بقیه رو هدایت کنه. اعتراف کردم که به خودم ظلم کردم. و اعتراف کردم که اگه خدا پناهم نده، پناهی ندارم.

دیشب ... شب خوبی بود. باید دست بعضی از دوستان رو بوسید که توی این مدت نسبتا طولانی بی وقفه تلاش کردن که بنده از خر شیطون بیام پایین و از بزرگترین اشتباه زندگیم دست بردارم. الحمد لله رب العالمین. الحمد لله الذی هدینا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدینا الله.

=============================================================

پی نوشت ۱: آدم وقتی این همه عنایت و تفضل خداوند رو می بینه و بعد نگاه می کنه به خودش که چقدر ناشکره، دلش میخواد زمین دهن باز کنه و ...

پی نوشت ۲: حرفا زیاده. ولی هیچ کدومش رو نمیگم. چون همه اش تو همین یه جمله خلاصه میشه: الحمد لله رب العالمین

پی نوشت ۳: به قول حاج آقا امجد: این جوونا بی پناهن، خدایا پناهشون بده.

پی نوشت ۴: امید دارم هنوز به هدایت شدن اون بقیه. ان شاء الله

 

نوشته شده توسط حاجی  | لینک ثابت |

داستان پری شنبه نوزدهم فروردین 1391 13:9

توضیح: هرگونه شباهت، تفاوت، و خلاصه هر چیز دیگه بین شخصیت های این داستان، خود داستان، نویسنده اش و ... با هر چیزی که شما بگید و فکر کنید و به ذهنتون برسه یا نرسه، کاملا اتفاقیه و اگر هم نباشه به شما ربطی نداره!

ترشيده بود. 45 سال داشت و سال ها بود که توي بايگاني شرکت برادرم کار مي کرد. کارش اين بود که نامه هاي رسيده را دسته بندي و بايگاني مي کرد. ظاهرش خيلي بد نبود، معمولي بود. صورتش پف داشت و چشم هايش کمي ريز بود. قد و پاهاي کوتاهي داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشي مي پوشيد و اين کفش ها اثر زنانگي اش را کمتر مي کرد. يکي دو بار از پچ پچ و خنده منشي شرکت برادرم فهميدم عاشق شده و با يکي سر و سري پيدا کرده اما يک هفته نگذشته بود که با چشم هاي گريان ديدمش که پنهاني آب دماغش را با دستمال کاغذي پاک مي کرد. اين اتفاق بي اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما اين آخري ها اتفاق عجيب غريبي افتاد. صبح ها آقايي پري را مي رساند سر کار که زيباترين دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پري او را به عمد آورد و به همه معرفي کرد تا سال ها ناکامي و خواستگار هاي درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس مي کردم پري روي زمين راه نمي رود . . .

با اينکه بايگاني کار زيادي نداشت اما پري دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف مي رفت، سر ميز دوستانش مي ايستاد و اغلب اين جمله را مي شنيدم؛ «وا قربونت برم، قابل نداشت»، يا «نه نگو توروخدا، اصلاً.» چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت وامي داشت يا اثر نيروبخشي روي ديگران مي گذاشت. اين روزها اندک دستي هم به صورتش مي برد و سايه ملايم آبي روي پلک هايش مي زد که او را بيشتر شبيه دخترهاي افغان مي کرد. ساعت ها براي ما زود مي گذشت و براي پري دير چون دائم به ساعت روي مچش که در چاقي دستش فرو رفته بود نگاه مي کرد و انتظار مي کشيد. سر ساعت دو که مي شد آقا بهروز مي آمد توي شرکت و با حجب و حيا سراغ پري را مي گرفت. همه انگار در اين شادي رابطه با آنها شريکند. منشي شرکت مي گفت؛ «بفرمايين. بنشينين. پري الان مياد، اتاق آقاي رئيسه.» و آقا بهروز که قد بلندي داشت با پاهاي کشيده و موهايي بين بور و خرمايي روي صندلي مي نشست و به کسي نگاه نمي کرد. چشم مي دوخت به زمين تا پري بيايد. وقتي پري از اتاق رئيس مي آمد بيرون انگار که شوهرش منتظرش است با صميميتي وصف ناپذير مي گفت؛ «خوبي الان ميام.» مي رفت و کيفش را برمي داشت و با آقا بهروز از در مي زدند بيرون. اين حال و هواي عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسي و قول و قرارهاي بعدي به ميان مي آمد. قرار شد در يک شب دل انگيز تابستاني عروسي در باغي بزرگ گرفته شود. همه بچه هاي شرکت دعوت شدند، حتي رئيس که مطمئن بوديم به دلايل مذهبي در اين گونه مراسم هرگز شرکت نمي کند. بعد از آن بود که حال و هواي عاشقانه پري جايش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پري دائم با دخترهاي شرکت حرف مي زد و نگران بود عروسي خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، ميهمان ها از قلم بيفتند و هزار تا چيز ديگر که دخترهاي دم بخت تجربه کرده اند. حالا شرکت مهندسي آب و خاک برادرم شده بود يک خانواده شاد ولي مضطرب. همه منتظر بودند تا پري را به خانه بخت بفرستند تا اين اطمينان را پيدا کنند که اگر پري با اين بر و رو مي تواند شوهري به اين «شاخي» پيدا کند، پس جاي اميدواري براي بقيه بسيار بيشتر است. آقا بهروز هم طبق روال سابق صبح ها پري را مي آورد مي رساند و عصرها او را مي برد ولي ديالوگ ها کمي عوض شده بود و هر کس آقا بهروز را مي ديد بالاخره تکه يي بهش مي انداخت؛ درباره داماد بودنش و از اين حرف هاي بي نمک که به تازه دامادها مي زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزديک شد و قرار شد در آخرين جمعه مرداد 78 آنها در باغي اطراف کرج عروسي کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غيبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول هايشان را روي هم بگذارند و يک خانه نقلي بخرند که نشد و بهروز با ايران اير به ترکيه و از آنجا به استراليا رفت و همه ما را بهت زده کرد. روز شنبه نمي دانستيم چطور سر کار برويم و چه جوري توي چشم هاي پري نگاه کنيم. حتي مي ترسيديم بهش زنگ بزنيم. آقاي رئيس به منشي گفت؛ «قطعاً پري مدتي نمياد، کسي رو جاش بذارين تا حالش بهتر بشه.» اما پري صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه يي شيريني. ته چشم هايش پر از اشک بود. شيريني را به همه حتي به آقاي رئيس تعارف کرد.

منشي که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در ميان بهت و ناباوري همه ما گفت؛ «مگه برگشته؟»

پري گفت؛ «نه سرم کلاه گذاشت ولي مهم نيست. اين چند ماه بهترين روزهاي زندگيم بود.»

قطره اشک کوچکي از گوشه چشم هايش پايين ريخت.

ما فهميديم راست مي گويد. مهم نيست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم اين بود که ما ماه ها روي ابرها بوديم و با حال و هواي پري حال مي کرديم.

احمد غلامی - روزنامه اعتماد

=============================================================

پی نوشت ۱: متن ایمیلی بود که یکی از دوستان فرستاده بود.

پی نوشت ۲: خوب دیگه، چه میشه کرد؟

پی نوشت ۳: روز پنجشنبه سر کلاس سازمان های پیچیده دیدگاه استراتژیک دفاع جانانه ای از فلسفه کردم و تایید استاد به شدت دلم رو شاد کرد. خصوصا اینکه بعضی ها کم آوردن خیلی لذت بخش بود!

نوشته شده توسط حاجی  | لینک ثابت |

بهار چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 12:19

کافیه یه لحظه بیکار بشی. یه لحظه خسته بشی از کار و بخوای استراحت کنی. کافیه بعد از یه روز پر کار برگردی خونه. ... اینکه هیچ کس الان به فکرت نیست، هیچ کس نیست که بتونی باهاش حرف بزنی، مثل پتک میاد میخوره تو سرت و میگه دنگ! تو هم مجبوری بگی الحمد لله رب العالمین. بعد اشک تو چشمات جمع میشه. بعد مجبوری جلوی خودت رو بگیری که بقیه نبینن. ... پس فایده ی بهار چیه وقتی دو ساله اوضاع همینه؟

=============================================================

پی نوشت ۱: اون احمقی که اومده گفته من روانی شدم و بین جلسه منطق الطیر و چارشنبه سوری رابطه ای نیست، بهتره بره این جهالت خودش رو چاره کنه. پفیوز!

پی نوشت ۲: به قول حاجی چون دکتر دینانی مرتبا از پفیوز استفاده می کنه، حتما حرف بدی نیست!

پی نوشت ۳: یه سری عکس میذارم که به ظاهر ربطی به هم ندارن. ولش کن. حوصله ندارم. حالا اگه حسش بود بعدا.

پی نوشت ۴: خدا رو شکر می کنم به خاطر همه چی. هر چی نیست، حتما اینطور به صلاحه. شکایتی ندارم.

 

نوشته شده توسط حاجی  | لینک ثابت |

چارشتبه سوری پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 12:32

گویا آقایون یه حرفایی زدن! خوب چه میشه کرد؟! به قول دوستان ... ولش کن اصلا. به من چه؟ فقط باید بگم که خوش گذشت.

آتش چارشنبه سوری

به جد امیدوارم که سال ۹۱ سال بسیار خوبی باشه و پر از خیر و برکت. شادی ... چیزیه که فراموش شده بود یه مدت توی زندگیم. حالا دوباره دارم حسش می کنم. الحمد لله

=============================================================

پی نوشت ۱: الان حجت زنگ زد گفت بالاخره پولت رو از خانه شهریاران گرفتم. الحمد لله رب العالمین

پی نوشت ۲: دیشب اومدم کارتریج پرینتر رو شارژ کنم، سرم محکم خورد به گوشه ی میز مرتضی. پدرم در اومد. تا شب پاهام سست بود و مثل بید می لرزیدم.

پی نوشت ۳: حجت تعریف می کرد گفت تو اتاقم تو خوابگاه نشسته بودم دیدم یه میله ی آهنی از اون بالا داره میاد طرف سرم! هیچ کاری هم نمی تونستم بکنم. محکم اومد خورد تو سرم گفت دنگ! منم گفتم الحمد لله رب العالمین!

پی نوشت ۴: به کوری چشم دشمنان اسلام حالم خوبه!

نوشته شده توسط حاجی  | لینک ثابت |

فناوری چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 17:4

فناوری کتاب آشپزی اقتصاد است!!!

منبع: میرجلیلی، طباطبایی، نقش تجارت در انتقال فناوری، بررسی های بازرگانی، شماره ۲۷، بهمن و اسفند ۸۶، ص ۲۶.

نوشته شده توسط حاجی  | لینک ثابت |

فیل یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 12:18

رو تک درخت خونه مون

                  یه بچه فیل نشسته بود

                                          غصه نخور بچه فیله

                                                       تو هم یه روز بزرگ میشی ...

بچه فیل

 

نوشته شده توسط حاجی  | لینک ثابت |