امروز فیلمی دیدم که شرح مبارزات انتخاباتی پرزیدنت اوباما بود تا پیروزی. و وقتی اون لحظه ی پیروزی رسید، منم مثل اعضای ستاد انتخاباتی باراک حسین اوباما گریه کردم و از ته دل. نه به خاطر اینکه عاشق چشم و ابروی اوباما هستم ( که البته خیلی دوستش دارم!!!
) بلکه به این خاطر که ما فرصت این جشن گرفتن و این گریه های شوق رو نداشتیم.

و دلم سوخت که چرا هیچ وقت اونجوری که من دلم خواسته نشده. هر کسی که من بهش رای دادم ( یا حتی طرفدارش بودم ) هیچ وقت اسمش از توی صندوق بیرون نیومده. آره دلم واسه خودم سوخت. ای کاش می شد:

و این مسئله فقط به مسائل سیاسی بر نمی گرده. همه چیز دنیام همین طوره. درسم، زندگی خونوادگیم، جستجویی که به خیال خودم برای رسیدن به حقیقت شروع کرده بودم، ... و حتی عشق! توی زندگی من عشق همیشه ۳ تا دوره داشته:
-
دوره ای که توش هنوز نفهمیدم چه اتفاقی واسم افتاده!

-
دوره ای که توش پره از رویا و خیالات و آرزو، و کلی اعتماد به نفس و مثبت اندیشی
-
دوره ای که توش متوجه میشم به دلایل مختلف، این دفعه هم نمیشه.
و متاسفانه دوره ی سوم همیشه طولانی تره و طبیعتا عذاب آور تر! ![]()
خلاصه اینکه ظاهرا باید به شکست از هر نوعش ( درسی - عشقی - سیاسی - روابط خونوادگی و ... ) عادت کنم. بالاخره بعضی ها انگار ساخته شدن واسه شکست خوردن. منم همیشه دوست داشتم نقش یه آدم شکست خورده رو بازی کنم که همه دلشون براش بسوزه. ۵۰٪ قضیه حل شد، فقط مشکل اینه که هیچ وقت هیچ کس دلش واسه من نسوخت!!!! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پیش نوشت (!) ۱: این پست یه کم طولانیه و بنده پیشاپیش عذرخواهی می کنم.
پیش نوشت (!) ۲: ببین حمید جان، من که درست متوجه نشدم چی گفتی، ولی من باب احتیاط خفه شو!!! ![]()
پیش نوشت (!) ۳: خواستم از دل بگم، دیدم دیگه دلی برام نمونده. هر کس که بهمون رسید، جفت پا پرید روش. حالا دیگه اینقدر شکسته مثل شیشه خورده فقط تو پای ملت میره و زجرشون میده!!!
پیش نوشت (!) ۴: به دلیل ابتلای نگارنده به بیماری یاجوج ماجوج نوع A به هیچ وجه در این نوشته رعایت اخلاق و ادب نشده است. لذا کسانی که هنوز به این بیماری مبتلا نشده اند، اول بیایند با نگارنده روبوسی کنند، بعد پست را بخوانند. ان شاء الله !!!
=============================================================
ماجرا از اونجا شروع شد که حجت پیچوند! قرار بود با حجت و مهدی بریم پیتزا داود و بعد هم نمایشگاه مطبوعات که حجت پیچوند. بعد هم کاشف به عمل اومد که مشغول داف بازی به شیوه ی فراکس بوده!!!
خلاصه ما هم که از موضوع مطلع شدیم، بازگشتش به آغوش اسلام رو تبریک گفتیم و حق رو ۱۲۰ درصد به اون دادیم و راه افتادیم بریم امامزاده صالح. ( این ماجرا مربوط میشه به پنجشنبه هفته گذشته )
میدون تجریش که رسیدم اذان مغرب بود. رفتم سمت حرم واسه زیارت. زیارت که کردیم، وایسادیم پشت سر آیت الله امجد به نماز. بین دو نماز حاج آقا دو سه تا تیکه آبدار به آقایون بزرگوار انداخت و ما نماز دوم رو با انرژی فوق العاده بیشتری اقامه کردیم!!!
( دوستان خیلی ایراد نگیرین دیگه! نماز رو که جدیدا واسه خاطر خدا نمی خونن که! حالا این دفتری ها هی میرن لای دست و پای آقایون مدیران دانشگاه تو مسجد نماز میخونن ما چیزی گفتیم که شما گیر میدید به ما؟! ) البته بعد از نماز دوم هم یه منبر اساسی در مورد دعای کمیل رفت آقای امجد که اونم از اون لحاظ دست کمی از صحبت بین الصلاتینش نداشت!!!
خوب دیگه خیلی حزب الهی شد، نه؟ باشه آقا! میریم تو فاز خودمون.
برگشتنی یه یارو تو ماشین بغل دست ما نشسته بود که کلی هم با کلاس می زد و اینا. بی پدر همون ۲ دقیقه مونده به مقصد دو سه تا سرفه زد تو صورت ما!
... و اینگونه بود که با موضوع شیرین آنفلوانزای خوکی آشنا شدیم!
شنبه صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که حالم خرابه. رفتم دانشگاه. همش داشتم دنبال هادی عسکری می گشتم تا باهاش آشتی کنم. آخه می دونین، دو نفر که آشتی می کنن حتما باید روبوسی هم بکنن و من نمی خواستم هادی رو از نعمت آنفلوانزای خوکی محروم کنم!!!
متاسفانه پیداش نکردم.
ساعت ۱۰-۱۲ هم سر کلاس دکتر قربانی یه بحث سیاسی اساسی کردم که البته چون حالم خراب بود زیاده روی کردم و حسابی رفت تو پاچه ام! که البته دیگه عادت شده برام! ۷ بعد از ظهر رفتم دکتر و متوجه شدم که دقیقا تبدیل به یه خوک متمدن شدم!
حالا اینجاها مهم نیست. یکشنبه صبح تازه اول مصیبتم بود. من که فکر می کردم حالا یکشنبه رو استراحت می کنم دوشنبه میرم سر کلاس، تا همین دیشب تب ۴۰ درجه داشتم که گاهی یه ریزه پایین میومد، قطع که اصلا نمی شد!
نمی دونین چه مصیبتی کشیدم! اصلا کلا تو توهم بودم. تا چشمام باز بود، دنیای واقعی رو می دیدم. بعد که یه لحظه پلک می زدم می رفتم تو یه عالم دیگه. مثلا اگه داشتم قرص مسکن می خوردم، بعد از پلک زدن، یا چشما رو روی هم گذاشتن، می دیدم زنی رو بغل کردم و دارم قربون صدقه اش میرم. یا مثلا وقتی دستام رو روی دسته ی صندلی فشار میدادم و یا علی می گفتم که بلند بشم، یهو می دیدم صندلیه نیست، ولی دو تا مرد قوی هیکل دارن کمکم می کنن از زمین بلند بشم. می دیدم که از بین یین و یانگ ( دو گوهر هم ذات ) یکی هست و اون یکی نیست. بعد یه دفعه از یکی شدن سه تا. یه دفعه دیدم از توی سینه ام یه هیولای زشت چند سر اومد بیرون که ...
خواب دیدم ریه های خودم رو گاز می زنم، گلوم از سه طرف پاره شده، زخم بستر گرفتم، .... اوه! خلاصه یه دوره ی کامل توهم بود دیگه.
بحمد الله حالا خوبم. ( همچنان به کوری چشم دشمنان اسلام! ) یه سری حرفا هم هست که می مونه سر وقتش ان شاء الله. کلا هم الله اکبر!!!!
=============================================================
پی نوشت ۱: به گزارش فراکس نیوز (!)
این حمله ی میکروبی به تنها بازمانده ی فراکس در دانشگاه توسط عوامل فریب خورده و عناصر خود باخته ی وابسته به منافقین ترتیب داده شده بود که با هوشیاری همه ی عالم و آدم به جایی نرسید.
پی نوشت ۲: خبر فوق توسط خودم به شدت تکذیب میشه. این یه دفعه بچه های دفتر فرهنگی هیچ نقشی توی مشکلی که برای من پیش اومد نداشتنو چیزی که هست حسن سوء استفاده رو از این قضیه کردن! ![]()
پی نوشت ۳: مگه دیگه توی این پست میشه از مسائل عاطفی نوشت؟ ![]()
پی نوشت ۴: یاد دانشکده به خیر! اینقدر ناراحت نباشین بچه ها. فکر می کنین چرا اینقدر روی این موضوع بی ارزش حساس شدن؟ چون شما حالا حالا ها توی این دانشکده هستین و ما رفتنی. اونا از این که دور هم جمعین می ترسن. از اینکه هیچ چیزی نمی تونه جداتون کنه. کاری نداره که. ۴۰۰-۵۰۰ تا دانشجو هستین و کلا ۱۰ نفر دفتری، ۲-۳ نفر مدیریت. منم یکی از شما. اون چیزی که شما بخواین اتفاق می افته، نه اون چیزی که من بخوام، اون ۱۰ نفر بخوان، یا اون ۲-۳ نفر. ید الله مع الجماعه. و این یک سنت الهی است آقای دکتر قربانی، نه اینکه شار از جایی که نزدیک تر باشه می گذره!!!! ![]()
میخواستم این پست خیلی شاد باشه. قرار بود توی آرشیوم بگردم و خنده دار ترین و ضایع ترین عکسایی که از متین گرفته شده رو بذارم. ولی کلا حالم طوریه که حتی به خنده دار ترین چیزا هم نمی تونم بخندم.
تازه می فهمم که چقدر پاکم و چقدر ساده. می فهمم که ممکنه بغل گوشم هزار اتفاق بیفته و من اصلا خبردار نشم. و روز به روز تنفرم از این مملکت بیشتر میشه. مملکتی که جوون هاش اینقدر آینده شون تاریکه که حاضرن روحشون رو بفروشن تا یه جوری بتونن سر و سامونی به آینده شون بدن.
آدم وقتی یه دفعه می بینه یه بچه پاک و سالم میره با دفتری ها می بنده که آینده اش رو تامین کنه دلش میخواد خودش رو دار بزنه. وقتی می بینه یه جوونی که می تونه کلی آینده داشته باشه ترجیح میده با دزدی و زد و بند با این ور و اون ور پول حروم در بیاره ...
خیلی داغونم این روزا. اونایی که تا دو روز پیش حداقل دیگه جلوی ما خجالت می کشیدن خلاف شرع بکنن و حداقل حرمت ما رو نگه می داشتن، امروز با بی حیایی تمام کار خودشون رو انجام میدن و تو دلشون به حماقت و سادگی من می خندن.
و این وسط اگه چند نفری مثل حجت، عرفان، احسان و تازگی ها مهدی نبودن، نمی تونستم باور کنم که هنوز آدمای پاک و سالمی هستن که آدم می تونه کنارشون احساس کنه هنوز داره بین آدما زندگی می کنه، نه بین یه مشت حیوون.
می دونم، دوران من و کسایی که مثل من فکر می کنن خیلی وقته که سر اومده. من این مسئله رو خیلی وقته که قبول کردم. فقط خوشحالم که هنوز هم متینم و نه کس دیگه.
یا علی
پدر گفت: مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت: مادرت به یک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت: مادرت آن ستاره ی پرنور کنار ماه است. دختر بچه گفت: مادرم زیر خاک رفته است.
عمه گفت: آفرین، چه بچه ی واقع بینی، چقدر سریع با مسئله کنار آمد.
دختر بچه از فردای دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آنجا ابتدا خاک گور مادر را صاف می کرد، بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با مادرش حرف می زد.
هفته ی سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش می ریخت، به پدرش گفت: پس چرا مادرم سبز نمی شود؟
=============================================================
تقدیم به مریم و دو کودکش که هیچ گاه درک نخواهم کرد چگونه با مرگش کنار می آیند. ![]()
=============================================================
پی نوشت ۱: خوب قطعا متوجه هستین که متن داستان کار من نیست! نویسنده اش بلقیس سلیمانیه که واقعا نویسنده ی تاپیه. قبلا چند تا از کارهاش رو خونده بودم و اخیرا که یه مجموعه داستان ازش خوندم، عاشقش شدم. کلا فضای همه ی داستان هاش یه جورایی بوی مرگ میده.
پی نوشت ۲: شاید هیچ چیز بیشتر از مرگ یکی از نزدیکان آدم، باعث نشه که به تکاپو بیفتی تا اشتباهاتت رو جبران کنی. وقتی میخوای ۳۰ - ۴۰ سال فقط زندگی کنی، چه لزومی داره پاکی و درستیت رو بفروشی تا زرق و برق بی ارزش دنیا رو بخری و قبل از اینکه بتونی ازش لذت ببری، مجبور باشی ازش دل بکنی.
پی نوشت ۳: امشب کلی با سینا حرف زدم. طفلی از دانشکده تا رسالت با من پیاده اومد ( با اینکه کلی کار داشت ) و به درد دلم گوش کرد. این روزا دیگه با کمتر کسی می تونم اینقدر راحت حرف بزنم. ممنونم سینا به خاطر همه چیز. و امروز می تونم بگم نظر من راجع به تو ۱۸۰ درجه با نظر حجت فرق می کنه، هر چند این موضوع چیزی از حماقتت کم نمی کنه!!!
![]()
پی نوشت ۴: حجت هم به صورت غیر مستقیم تایید کرد که من خائنم!
خوب دیگه، قول زیاده از حد دیگه متواتر شده. بنابراین تا اطلاع ثانوی بنده به شدت خائنم! ![]()
پی نوشت ۵: تا حالا داخل صندوق صدقات رو دیدین:

داستان این بود که شب داشتیم می رفتیم خونه، دیدیم که بله، جا تره و پولا نیست!!! خلاصه تصمیم گرفتیم این تجربه رو با شما هم تقسیم کنیم!
و السلام
خیلی وقت پیش یکی از دوستان پیش بینی کرد که آقایون برای برون رفت از وضعیت فعلی، احتمالا بی خیال مسائلی که بهش « اخلاق اجتماعی » میگن، میشن و فضا برای مفسدین فی الارضی مثل بنده باز خواهد شد!!! ![]()
فی الواقع این اتفاق افتاد و گشت ارشاد به صورت رسمی هوا شد.
فرمانده ناجا:دیگر نیازی به گشت ارشادنیست
لینک خبر:
http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=67699
خوشحالم از این خبر. به قول حاجی، به غایت از این گشت ارشاد متنفر بودم! ![]()
دیشب با دوستم رفته بودم قدم بزنم. آخر سر رفتیم یه کافی شاپ خوشگل و دوستم رفت که سفارش بده. کلی حرفای قشنگ زدیم. وقتی سفارشمون رو آوردن، من از تعجب خشکم زد.
ببینین خودتون:

و اون وقت بود که فهمیدم آدما چه راههایی برای ابراز محبت و به دست آوردن دل همدیگه بلدن که من هیچ کدومشون رو بلد نیستم. کلا به زندگی شخصیم که نگاه می کنم، می بینم که انگار هیچی بلد نیستم. بلد نیستم به کسی محبت کنم. بلد نیستم محبت کسی رو قبول کنم. بلد نیستم چه جوری رفتار کنم که صمیمی ترین دوستام رو نرنجونم. بلد نیستم کاری کنم که پدر و مادرم ازم راضی باشن. و هزار جور بلد نیستم دیگه. ![]()
دوستم میگه این که این موضوع رو فهمیدی خودش کلی پیشرفته. بابام همیشه برام میخوند:
آن کس که نداند و نداند که نداند / در جهل مرکب ابد الدهر بماند
و ایضا:
آن کس که نداند و بداند که نداند / لنگ لنگان خرک خویش به مقصد برساند
=============================================================
پی نوشت: اون روزی دکتر شهروی بابت حمالی که کرده بودم و ۳ تا رولبرینگ گنده رو کشون کشون ( با کمک صمد البته! ) آورده بودم سر کلاس، کلی ازم تشکر کرد و قربون صدقه ام رفت!!!
نیما ابراهیمی هم در همون لحظات کلاس رو ترک کرد که بنده واقعا نفهمیدم دلیلش چی بود!!!
به هر صورت کلا این آقا دل ما رو که برده! حالا هی شما بگید این همونه که با کامران جون مقاله داده! به قول علیرضا خوب همه ی مقاله های مملکت ما خالی بندین دیگه! اگه به تعداد این مقاله ها واقعا تولید علم شده بود که الان وضع مملکت این نبود! بنابراین ما شهروی رو به شدت تبرئه می کنیم چون بالاخره اونم آدمه دیگه! همین امیر نانکلی خیال کردین مثلا مقاله داده چیکار کرده؟ ![]()
متن کامل بیانیه شخص شخیص خودم در باب انتقادات اخیر
بسم الله الرحمن الرحیم
و یحق الله الحق بکلماته و لو کره المجرمون
از ظاهر امر چنین بر می آید که دوستان از مواضع من در مورد کنفرانس، اخراج اساتید و ... تا حدودی ناراضی هستند و به صورت مستقیم و یا با طعنه و کنایه های مختلف این مسئله را به من گوشزد کرده اند. در همین اول کار لازم است حساب دو دسته از این دوستان را از هم جدا کنم:
الف) کسانی که ۴ سال است منتظرند یک بلایی سر من بیاید تا دلشان خنک شود! خدمت این دوستان عرض کنم که برادران و بعضا خواهران بزرگوارم! الاعمال بالنیات. شما که تلاش خود را کرده اید، پس نتیجه را به خدا واگذارید و در تقدیری که بر من رقم زده دخالت نکنید ان کنتم مومنین!
ب) دوستانی که از متین بیش از آنچه که هست انتظار دارند. ای کاش متین اینقدر ارزش داشت که زمان خود را صرف این تلفن ها و پیامک ها و مشورت ها با او بکنید. ای کاش دلش اینقدر دریایی بود تا زمانی که محرم درد همه شده است، خود قافیه را نبازد.
اما چه کنم که این همه نیستم. اما با این همه، دغدغه مندی امروز همه شما را حاصل شب های بی خوابی و آشفتگی و پریشانی خود می دانم و خوشحالم که امروز دوستانی دارم که بر خلاف دیروز، آنان مرا به ادامه راه تشویق می کنند. ای کاش تنها یک نفر باور می کرد که چقدر دانشکده را دوست دارم. فقط یک نفر! ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم، و من فقط یک نفرم.
و الله اعلم
تمت بالید الراجی عبد الضعیف الحاج متین بن علی الافکار
غفر الله اباه و لجمیع المومنین
=============================================================
پی نوشت ۱: همیشه عقده داشتم یه بیانیه یه نفری بدم!
خوب بالاخره اینجا هم محل عقده گشائیه دیگه، مگه نه؟!
پی نوشت ۲: امروز خیلی روز قشنگی بود.
اول صبح به هدیه تولد دیر هنگام از یه دوست مهربون گرفتم که کلی غافلگیرانه بود! بعدش هم یکی از خدماتی های دانشکده یه گل خوشگل بهم داد که کلی من رو خر کیف کرد!!! ![]()
منم گل رو دادم به دکتر ملاطفی که اونم فکر کنم یه جورایی مثل من شد دیگه!!! خیلی آدم حال می کنه وقتی اصلا انتظارش رو نداره کسی بهش گل بده!
پی نوشت ۳: داداشم اینا سه روز اینجا پیش ما بودن. ما هم طبق معمول پتو و بالش مون رو برداشتیم آوردیم توی اون یکی اتاق لا لا کنیم. بعدش یه طوری شد که رفتیم توی یه اتاق دیگه لا لا کردیم!!! ( دیگه بالاخره بچه حاجی هستیم دیگه، یه عالمه اتاق داریم!!!
)
شب اول که خسته بودیم چیزی حالیمون نشد. اما شب دوم و سوم یه سری خوابای چرت و پرت دیدم که اصل داغون بودن. اولیش که یادم نیست! اما تو دومیش داشتم با لرد ولدمورت مبارزه می کردم!!!
بعد اون هی برام شکلات می فرستاد!!!
طفلی! البته اینا که میگم کابوس بودا! یه مشت هیولا و اینا ریخته بودن سرم و وضعیتی بود. تنها چیزی که این کابوس ها رو تبدیل به رویا می کرد، قسمت آخرشون بود!!! ![]()
![]()
آقا جون نخونین این یه تیکه رو، بد آموزی داره!!!
به هر صورت ما هم آدمیم دیگه! همه از این خوابا می بینن. آدم هم به هر صورت صبح اذیت میشه دیگه. تازه مصرف آب مملکت هم میره بالا!!!
چیزی که برام جالب بود اینه که چطور همین مسئله کوچیک اون کابوس تلخ رو واسه من اینقدر شیرین می کنه و بنده با اجازه بزرگترا ازش به جادوی زن تعبیر می کنم. البته شاید مثال خوبی نباشه، چون منظورم از این جمله اخیر اصلا بحث مسائل جنسی نیست. ( بر خلاف جملات قبل ترش!!!
)
کلا میخوام بگم که چطور این « مودتا و رحمه » باعث میشه تمام نکبت دنیا از ذهنمون بپره و یادمون بره که داریم تو چه لجنی زندگی می کنیم. و اینکه خدا چقدر مهربونه که به ما این نعمت رو داده که بتونیم با این همه سختی و نکبت مقابله کنیم و شکست نخوریم.
( مصطفی سهل آبادی نظرش اینه که بنده توانایی ویژه ای دارم که همه چیز رو به همه چیز وصل کنم! خوب اینم یه نمونه ی بارزش بود )
یا علی
خوب دیگه! کم کم داریم می رسیم به روزای کنفرانس. یعنی همین پس فردا کنفرانس شروع میشه. به هر صورت تقدیر این بوده که توی این ایام دهن ما بسته باشه و مجبور بشیم حرفامون رو بخوریم. اما خوب از اونجایی که این کسی که سطور این وبلاگ رو می نویسه من نیستم، و اینکه کلا ما زر زدن و اراجیف گفتن توی خونمونه و نمی تونیم ترکش کنیم
، یک سری از مسائل رو اینجا اعلام می کنم که خوبه روش فکر بشه. ![]()

ماجرا از اونجا شروع شد که دوستی تماس گرفت و راجع به همایش چیزایی پرسید و من چیزایی جواب دادم که خودم کلی حال کردم! و خلاصه تصمیم گرفتم این مزخرفات رو جهت اطلاع عموم اینجا منتشر کنم. ( از اول هم قرار بود اینجا مکانی باشه برای مطرح کردن درد ها ) :
۱. اولین مطلبی که باید گفت اینه که ما توی این دانشکده یه همایش دانشجویی حمل و نقل ریلی داشتیم که کم کم داشت جای خودش رو توی صنعت باز می کرد و ۳ دوره برگزار شده بود. اما آقای دکتر میر محمد صادقی با برگزاری اون مخالف بود. هر چند شاید به ظاهر به ما می گفت که مخالف نیست و اون یه بحث جدا است، اما واقعیت این بود که می گفت چه معنی داره دانشجو همایش برگزار کنه؟! ![]()
۲. همایش دانشجویی تبدیل شد به کنفرانس بین المللی تا از قبلش پول بیشتری توی جیب آقایون بره.
۳. اولین کنفرانس بین المللی رو با دروغ پردازی محض تبدیل کردن به دومین کنفرانس بین المللی تا مخاطب بیشتری پیدا کنه. ![]()
۴. در واقع مگه خیال کردین همایش چیه؟ چند تا شرکت میان به دانشگاه پول میدن تا توش غرفه داشته باشن و بتونن به سایر صنایع محصولاتشون رو معرفی کنن. یه عده هم میان توی کنفرانس پول میدن و شرکت می کنن که بیان با این شرکتا قاطی بشن و یا ازشون محصولاتشون رو بخرن، یا محصولات و خدماتشون رو قالب کنن به این شرکت ها. خلاصه بگم، توی این همایش ها دانشگاه تبدیل میشه به یه بنگاه اقتصادی و اصلا هم خبری از علم و اینا نیستش متاسفانه. ![]()
۵. یه قسمت هایی هم هست که توشون مقاله و اینا ارائه میشه که شاید مفیدترین بخشش باشه، اما در واقع توی مملکت ما جزء مسائل جانبی کنفرانسه و زیاد هم جدی گرفته نمیشه.
۶. چون همایش بین المللیه، بریز و بپاش هم توش زیاده. معمولا خوشگل ترین و خوش برخورد ترین دخترا انتخاب میشن که توی همایش به مهمون های گوگولی مگولی سرویس بدن که اینم خیلی کار خوبیه!
![]()
۷. چهار هزار تومن هزینه ی ثبت نام واسه بچه ها است. هر چند من با ذات کنفرانس مشکل دارم و دلم میخواد کلا نسلش از روی زمین برداشته بشه، اما پیشنهاد می کنم تا دیر نشده ثبت نام کنین. چون امیدوارم تجربه خوبی برای همه باشه.
تمت!
قبل از اینکه روز شنبه این هفته برم دانشگاه، حالم بدک نبود. آرزوهام رو بر باد می دیدم، ارزش هام رو لجن مال می دیدم، زندگیم رو بر باد می دیدم، ولی داغون نبودم اونقدرها. اما فشارهای عجیب و غریب همین سه روز ( شنبه - دوشنبه - سه شنبه ) حسابی درب و داغونم کرد. دیگه جون ندارم با مسائل دانشکده سر و کله بزنم. هنوز هم زود جوگیر میشم، اما نمی تونم دیگه پای هیچی وایسم.
سخته برام که بگم به من چه که دکتر اوحدی رو اخراج کردن! سخته برام که بگم ۴ بار تهدید توی یک روز من رو می ترسونه! سخته برام که به بچه ها بگم دیگه روی من حساب نکنین! سخته که باور کنم دیگه نمی تونم! ![]()
قشنگ ترین اتفاق این هفته، دیروز بود که بچه ها برام تولد گرفتن!
البته تولدم دقیقا امروز ساعت ۳:۱۰ بعد از ظهر بود که به خودم شدیدا تبریک میگم و البته این ضایعه رو به جهانیان تسلیت عرض می کنم. دست سعید و سایرین درد نکنه. خیلی بهم خوش گذشت و اعصاب خوردی این چند روز یه ریزه کم شد.
راستی، چه حسی به آدم دست میده وقتی به کسی که خیلی وقت پیش حاضر بوده به خاطرش هر کاری بکنه نگاه کنه و بفهمه هیچ احساسی نسبت بهش نداره؟ خوب معلومه، هیچی!!!!
فقط شاید آدم بفهمه که دنیا عجیب تر از اونیه که فکر می کنه.
=============================================================
پی نوشت ۱: اون روز یکی از بچه ها گفت بیا توی کنفرانس ثبت نام کن، گفتم نه. گفت ۴ تومن میدی، دو تا ناهار می خوری و یه کیف ۲۰ تومنی می گیری،بده؟
ما هم دیدیم معامله ی پر سودیه و رفتیم ثبت نام کردیم. ماجرا رو که واسه حاجی تعریف کردم، کلی خندید و گفت خاک بر سر ما که جامعه دانشگاهی مون اینجوری فکر می کنن!!!!!!! ![]()
پی نوشت ۲: از خونه موندن دلم می گیره. از دانشگاه اومدن اعصابم خورد میشه. تنهایی بیرون رفتن هم گاهی غیر ممکن میشه واسه آدم. توی این شرایط، خوب آدم خل میشه دیگه، نه؟! ![]()
پایگاه اطلاع رسانی دفتر حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ یوسف صانعی:
بسمه تعالی
با توجه به تماس های مکرر مومنین روزه دار با دفتر معظم له ، به اطلاع می رساند رویت هلال ماه شوال برای حضرت آیت الله العظمی صانعی(مدظله العالی) ثابت نشده است، و امروز یکشنبه 29/شهریور روز 30 ماه مبارک رمضان می باشد.
سایت دفتر حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ حسینعلی منتظری:
امروز حلول ماه شوال برای آیت الله العظمی منتظری ثابت نشده است؛ از نظر معظم له ماه رمضان امسال 30 روزه است، و دوشنبه 30 شهریور ماه عید فطر خواهد بود.
به اطلاع عموم روزه داران عزيز و ميهمانان سفره ضيافت الهي ميرساند که يکشنبه 29/6/1388به نظر معظم له، عيد فطر، ثابت نشده است.
پایگاه اطلاع رسانی دفتر حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ اسد الله بیات زنجانی:
به اطلاع مومنین روزه دار می رسانیم رویت هلال ماه شوال تا این لحظه بر مرجع عالیقدرحضرت آیت الله العظمی بیات زنجانی(مدظله) ثابت نشده است .
پایگاه اطلاع رسانی دفتر حضرت آیت الله سید علی محمد دستغیب:
بسمه تعالی
با توجّه به تماسهای مکرّر در خصوص عید سعید فطر به اطلاع می رساند طبق نظر معظم له افرادی که برایشان یقین به اوّل ماه شوال حاصل شده است باید روزه خود را افطار نمایند؛ و کسانی که یقین به اوّل ماه ندارند باید بعنوان سی ام رمضان روزه گرفته یا برای رعایت احتیاط با سفر روزه خود را افطار نمایند.
پایگاه اطلاع رسانی دفتر حضرت آیت الله العظمی حاج سید محمد حسینی شاهرودی:
Sunday 20 September 2009 - السبت 30 رمضان 1430 - يکشنبه 29 شهریور 1388
پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله العظمی حاج شیخ علی صافی گلپایگانی:
بسمه تعالی
ضمن آرزوی قبولی طاعات روزه داران عزیز در ماه مبارک رمضان
به اطلاع می رساند :
بنا به نظر حضرت آية الله العظمی علی صافی دامت برکاته ، روز دوشنبه ، مطابق با 30 ( سی ام ) شهریور 1388 عید فطر می باشد .
=============================================================
و حالا بریم، سراغ کار خودمون!
دیروز بعد از ظهر ما به یه بنده خدایی گفتیم که وقتی اینجانب در بین اهل بیت حاجی حضور فعالی داشتم، حاج خانوما به ما می گفتن خواجه حرمسرا !!!
و جالب این بود که اون بنده خدا کلی ناراحت شد! آخه فهمیده بود منظورم خودشه!!! ![]()
اتفاقی که بعدش افتاد این بود که یه نفر به من چپ چپ نگاه کرد! سعید هم که هی گیر داد بهش اس ام اس بزن معذرت خواهی کن. من هم هی گفتم که بابا جون، حقش بود. من از اولش هم بهش هشدار دادم که من دهنم چاک و بست نداره، خیال نکن اینجا دو تا دختر نشستن، می ترسم حرفم رو بزنم.
خلاصه اینقدر سعید گفت که ما هم عقلمون رو دادیم دست بچه و اس ام اس LOVE ! زدیم واسه طرف که بابا من غلط کردم جلوی جامعه نسوان ضایعت کردم. البته طبیعیه که آدم نباید عقلش رو بده دست بچه، و این کاملا به من ثابت شد! چون جوابی که اومد این بود:
دلم برات می سوزه
که البته من خودم هم دلم برای خودم می سوزه که چندین ماه صبر کردم و جلوی خودم رو گرفتم و این حرف رو نزدم. اگه همون اول قضیه می گفتم، دیگه الان 2 تا جوجه نمی یومدن واسه ما شاخ بشن که آره من 2500 تا دختر رو تنهایی برداشتم بردم لب چشمه، تشنه برگردوندم.
=============================================================
خوب اینم از قسمت خالی کردن عقده! حالا می رسیم به خودمون! خوب خدا رو شکر دیروز کلاس ها شروع شد. البته وضعیتش اینجوری بود که یه دونه کلاس رو ما رفتیم استاد نیومد، یه دونه کلاس رو من و استاد تنها بودیم، دیدیم ضایع میشه، هوا کردیم، یه دونه کلاس رو 3 نفر بودیم که با استاد می شدیم 4نفر که استاد یه چیزی به ما پروند و منم گذاشتم توی کاسه اش که احتمالا نباید دیگه روی بالای 12 حساب کنم، کلاس بعدی هم استاد دستش شیکسته بود و من پیرمرد رو برد پای تخته تا فهرست مطالب درس رو بنویسم و ... تموم شد دیگه! کلا دانشکده ما دیروز 3 تا دانشجو داشت:
متین، صمد و حسن
اساتید باید یه امتیاز ویژه واسه این سه نفر قائل بشن دیگه! حالا دومی و سومی رو که بی خیال بشیم، دیگه از اولی که نمیشه گذشت اصلا!!! ![]()
=============================================================
پی نوشت: این دو روز بلاگفا مشکل داشت، وگرنه حتما آپ می کردم مینا خانوم!

